ديشب
باران كه مي باريد ديشب
حالم خوب نبود
كاسه پر از سيب را روي ميز گذاشتم
و يك سيب به زمين افتاد و چرخيد و به زير باران رفت
من هم رفتم تا از شاعرانگي باران سيب را جدا كنم
اما خودم هم كنار سيب افتادم
سيب بود، من بودم، شب بود و باران مي آمد
چه بيهوده بود، قبل از باران و سيب و شب
ديشب كه باران مي باريد
مدام
حالم خوب نبود
كاسه پر از سيب را روي ميز گذاشتم
و يك سيب به زمين افتاد و چرخيد و به زير باران رفت
من هم رفتم تا از شاعرانگي باران سيب را جدا كنم
اما خودم هم كنار سيب افتادم
سيب بود، من بودم، شب بود و باران مي آمد
چه بيهوده بود، قبل از باران و سيب و شب
ديشب كه باران مي باريد
مدام
+ نوشته شده در ساعت توسط کافه چی