همانجا بمان

عزیز من

دیگر دراکولاها دندان نیش و صورتهای ترسناک ندارند

زامبی ها هم زشت نیستند

اینها برای فیلمها بود

در اتاق ات بمان و بیرون نیا

اینجا لباسهای مگوی دختران همیشه خیس است

پسرها گناهکاران فرّارند

و بدتر اینکه

سیگارها هم قلابی اند

 

 

خیسی


روزهامان تمام نداشت

روزهایی که 

باران می چکید

بوی نمناک خیس را هم

می شد از 

گونه های تو چشید

شبهای مرداد


بیاد آر شبهای مرداد را

برفهایی که بر گونه های ما می نشست چه  زود آب می شدند

در رویای ما آفتاب نبود...

بگذریم... 

بگذار چای بنوشیم

طعم ت


چشمهایم را بسته ام

در طعم هندوانه ها سرخی به سرخ شیرین لبهایت را به انتظار

نام مقدس تورا می خوانم به هر زبان که تو بخواهی

هزار بار تا به جانم طلوع کنی که اعتنایی نمی کنی ام




در امتداد تاریکی


در انتهای تاریکی 

آنجا که روشنایی آغاز می شود

شهری پنهان است که دریاچه هایی از شیر دارد

قایقهای سپید کوچکی بر آن شناورند

و خورشیدهای زیادی در آسمان است

در امتداد تاریکی همانجا که روشنایی طلوع می کند

شهریست که مردمانش گیلاس های سرخ می چینند

ترانه می خوانند و در گندمزارها می رقصند

آنجا بوی چمن می دهد

 بوی خنکای سحر می آید 

در امتداد تاریکی درست دروازه های شهری پیداست که دخترکان حریر پوش زیبا در برکه های زلال راه می روند

همه جای آن شهر صدای سرنا می آید



دب اکبر


من خودپسندی غمگینم

دن کیشوتی با شلوار جین

خوابهایم خاکستری اند و خیالهایم بی سرانجام

من با تیله ها تفریح میکنم

و با دیدن صورت فلکی خرس بزرگ

گریه ام می گیرد


مشترک گرامی


کسی به من بگوید

با هدیه ام چه کنم

همین پنجاه پیامک رایگان را می گویم 

صله ای برای خوش حسابی 

کسی به من بگوید 

پنجاه پیامک رایگان را

برای چکسی بفرستم که تیک و تاک دکمه های موبایل

شرمی چنین اندوهناک را

تا همیشه ام به یادگار نسپارد

کسی به من بگوید جایی هست که پنجاه پیامک رایگان را نذر کرد؟

کسی به من بگوید

در آخرین تناسخ انسان

در آخرین نمایش حیات

 می شود جایی برای کشف دوباره پیامک نباشد؟

جواهر درون نیلوفرم


از سطرهای سیاه خیابان عبور می کنم

بر جوی های تعفن گام می نهم

با این هوای شبه آلود هر جایی

در لایه های عفونت اخلاق می خزم

اما کمی که می گذرد تو شعر می شوی

با هر تپش به زبانم جوانه می زنی؛

آه ای دریغ

من یک جواهرم

آنجا

درون نیلوفری که جا مانده است

هر روز را به انتظار تو نشسته ام

 

از آفرینش


خطوط مورب گونه های تو

جهانهای بی نهایت من است

با هر قطره از اشکهایت که به گونه می لغزند

جهانهای مرا آب می برد

و هر قطره ای که به زمین می چکد

آغاز بیگ بنگی دوباره است


کلاهی به طرح شمعدانی


تو

خیلی بی تربیت بودی

وقتی به ملاقات من می آمدی

مثل کودکی در آستانه ی بستنی

یا دیوانه ای خوش پوش با کلاهی به طرح شمعدانی

من هم

شعر بلد نبودم


مایا

 

 

دنیا تمام شد

از بس که مُردن نمی کردم، مُردنم به مرگ در سیاهچاله ی چشمهای تو تا ابدیت و تمام ابدیت شناور در سیاهی مردمکانت...

از برفهاي پاييزي، به كنگره هاي شيرواني

 

من آنجا نشسته ام

در انتظار خودم

 

انار من

 

دانه های درشتت را به من ندوز

من كه مي دانمت حاشا نكن که حواسم نيست که مي دوزي ام که هر بار به چيدنشان شبيخون زدم آخ كه دزدانه گريختي به انارستان، انار رنگِ دانه دانه دانه گيلاس چشمِ انگور بوي مست

آخرين حواسم را پرت ميكنم گم مي كنم دل مي برم  مي گريزم  نيست مي شوم هيچ مي مانم تا فريبت دهم حلقه ات زنم بفشارمت بمكمت انار من انار من ...آه آخرين انار من...

 

رقصنده در شراب

 

این سرخگون سبز

انعکاس شفق به تاکستان نیست

جامهای شراب را شکسته اند

و ساقیان هزار دست پیاله به دندان

این چنین بالا بلند

بر تارک تاریخ

می رقصند

 

يك شب آتش در نيستان اوفتاد

 

از درزهاي پنجره امروز

خنكاي آتش توست

پرده مي رقصاني چرخ چرخ... هزار هزار، اشتياق

قلبم كبود شد

خواستم به خيابان پرواز كنم

چه خوب نذاشتي

بوسه در علفزار

 

روزی

جامهایمان  را به سلامتی عشق می سائیم

و شراب طهور را می چشیم

روزی

 

به آشنای قدیمی

 

سلامی از دل غربت به آشنای قدیمی
دلم دوباره گرفته ز ماجرای قدیمی

دوباره نامه من پر از بهانه شده ست
بهانه های خیالی و شکوه های قدیمی

دوباره قصه ایمان دوباره خنده کفر
دوباره ها به که گویم به غیر یار قدیمی

دوباره باز شکسته دل خموده ی من
عجب امانت سختی از ادعای قدیمی

دوباره لات و عزا و ازدحام خدا
همان عبادت زاهد همان ریای قدیمی

دوباره قطره ی اشکی و بغض مانده به نای
برای حسرت قلبی پر از صفای قدیمی

دلم گرفته بود بگویم که ناخدا شده ام
به روی کشتی و گرداب و یک خدای قدیمی

 

ما آمدیم

 

ما آمدیم از هزارتوی عبور کنیم

اما کدام مسیر، کدام عبور؟!

بر هر دری که نوشته  بود "خروج"

آنجا "ورود" بود به آغاز آن عبور

ما آمدیم که قصه ی "ما" را شروع کنیم

اما حکایت قصه ی ما غم شده است

از هرکه خواستم حکایتی بکند

دیدم که "ما" ی قصه اش، "من" شده است

ما آمدیم که چرخکی بزنیم

گفت تا غروب نشده، زود برگردیم

ای وای، که شب از نیمه گذشته است

چشم انتظار ماست، که دوباره برگردیم

از درونم

 

این که چند روزیست

می ریزد از درونم

به گمان اگر که اشتباه نکنم

سر ریز پُر شدن من از چشمهای توست

 

 

به خاکستر

 

دیگران را ببین چطور می درخشند و من بی نور

ببین خانه خانه ی مردم به زندگی به خنده های عمیق

آواره ام در شهر

تکه کاغذی دست بادهایی که اسیر کوچه های بن بست کهنه اند

خنده ام را بردی

خانه ام را شکستی

دیگر بسوزانم

خاکسترم را پای شمعدانی ها بریز

می دانم آخر

با تو یگانه خواهم شد

پرسه در تو

 

کشف های سرزمین تورا

به نام دیگران نوشته اند

من دوره گردی ام که از آنطرف آمده

رودهای توعطشهای من را نمی فهمند

دو سه شب پرسه خواهم زد

شبها آتشی، چای ، قصه ای

از آنجاها که آمده ام خواهم گفت

ترانه های مردم صحرا را خواهم خواند

تو به نام سرزمینت سکوت کن

چند شبی میزبان من باش

من و تو

 

بوی عود، طعم کفر

آه من، لب تو

 

شعر من، چشم تو

یک هوس، درد من

 

یاد تو، فکر من

قلب من، یک قفس

 

دست من، دست تو

لمس تو، تکه یخ

 

حرف تو، حرف من

خنده ای، نام تو

 

نقش تو، قصد من

دخترک، یک فریب!

طعم یاد تو

 

اینروزها چه می شود که سرود؟

وقتی که حرف نمانده برای کسی

گم می شوم همین روزهای زود

 دیگر تو نیستی که به من برسی

گله نمی کنم هرگز، هوای تو هست

رمق نمانده برایم تورا نفس بکشم

این روزهای داغ تابستان

امان نمی دهد از یاد تو بچشم

 

هایکو شماره چند

                                                                                                                      (از خواب شبانه)

 

آبگیر ارغوانی بود

باد از موهای تو گذشت

پرنده ای پرید

حرفهای گفتنی

 

دهان نگشودی

وقتی حرف می زدی

لب باز نکردم

وقتی حرف می زدم

دستهای من و تن تو تا سحر

همه ی گفتنی ها را گفتند

باران اردیبهشت

تق تق تق...با فاصله و بعد، تند و تندتر شعر باران بر کولر...حجم آهنین زنگ زده ی بام، ..." داروگ، کی می رسد باران؟ " ...

باران اردیبهشت آمده از ابرهای فروردین...در غم انگیز ترین چهارشنبه ی تعطیل...

فنجای چای داغ، روی رف پنجره، به زیر باران اردیبهشت... و من، از نهایت دوزخ، در حسرت بهشت...

شهر رعد می زند، پرنده ی کتاب پر می زند، ساعت ها پراکنده می شوند و باز،... صورت تو اندیشه می شود... شراب، شراب، و اندوه، چون حجم سیالی غلیظ، رسوب می کند....اتاق من اینجاست،  کنار صورت تو، دست من اینجاست کنار طعم تو... دوستم بدار...

تاریک و تاریکتر ابرهای بی حوصله از آن بالا چهارشنبه ی شهر را تماشایند ... چتر من نیست...خیابان را آب گرفته...مادری در خیابان، خیس و چالاک می دود...از کنار پرده پنجره ی ساختمان قدیمی، مرگ در هیبت پیرزنی فرتوت با دستهای چروک و شمعدانی های همیشگی، خیابان را نگاه می کند...

چهارشنبه  را آب خواهد برد... اگر ابرهای آمده، خیال فردای دورهای دیگر را نداشته باشند...

کسی نام مراصدا کرد؟ یا تکه ای از سیمان دیوار فرو ریخت؟ سقوط طبله ی سیمان به زیر باران اردیبهشت در محزونترین چهارشنبه ی سال، طنین آوای نام مرا داشت...

آخرین دریا

 

برای آخرین بار

دریا سُر خورد

پریان عور کِل می کشیدند

ابر هم بود

تو نبودی

ابرها می ریختند آنطرفهای دریا

برای آخرین بار

هوای زیارت بهار

 

شاخه های درخت بلوط

مثل انگشتهای مادربزرگ

دوباره عقیق سبز بدست کرده

 

...

 

میانه ی اسفند

همه ی دسته گلهای بی یادداشت

برای تو

رها شدن

                                              «به مرتضی»

 

رها شدن

باید همین غروب

این ماجرای پریشان کهنه را بمیر

حالا که هر دریچه به دیروز بسته است

حالا که قافیه های پیکرت

"شکسته است"

اینجا تمام صورت خویش را نظاره کن

صد پاره آینه ی روبرو نگاه کن

آنک تویی

هزار تکه به تکه، بند بند

غم ناله های شبانه و روزهای زهر خند

آری برادر

رهاشدن

باید همین غروب