تو بگو پیدا و پنهان رابطه را
تو بگو، معشوق بی بهانه من
ما
مرغکان عاشق بی صدا در قفس خیابانهای هراس
از تگزاس
تا خانه ی پدری ام، روی تراس
از برگمان تا سیرا ماسرا ی تنها
از شانه های مندرس پیرمردان
تا مفهوم دوستت دارم
بگو تو بگو پیدا و پنهان رابطه را
آنروز
که می پاشاندی باران گیسوانت را بر سینه ی خیالم
چه کودکانه خندیدم
شاید من نبودم
شاید عشق بود که با تمام وقاحتش می خندید
آن بو، بوی ترس بود
ترس نبودنمان، در هم نیآمیختگی مان
تو نفهمیدی؟
آن ترس بود که از پشت پنجره  ما را نگاه می کرد
چقدر عور بودیم و بی شرم
چون میوه های زمستانی