خاتون شعرهای من
ای آمیخته با خون شعرهای من
ببین چگونه از ابر گیسوانت
ساقه های گندم می باردمان
بلوغ شعر من
ای عشق محض ناب
من با نهایتم می پرستمت
گلهای داوودی را از باغچه مان چیدم...گلهای داوودی همان انحطاط ما بود...گلهای داوودی همان اندوه ناگهانی ما بود...فنجان قهوه ی سیاه، فالی برای ما نداشت...میعادگاه ما، جایی برای ما نداشت
ای عشق محض ناب
ما که باغچه نمی خواستیم
سینه های گرم ما کنایه از باغچه بود
بیا و ببین
ببین چگونه می روید به روی سینه ام....ببین چگونه می روید به روی سینه ات
این ساقه های کوچکِ جاوید عشقمان