شعر پس از روزها

چه باوقار بر دستانم ناگهان می شوی

حاشا اگر فاشت نکنم

عبور که می کنی قامتت، قامتت عبور که می کنی

تنها شمایل آشنای خیالم

نازنین

گامهایت هماهنگ گامهایم بر سنگفرش پیاده روهایی که در امتداد است

از دورها تا خانه ات

آنجا که در انتهای تمام راه های ناگزیر من است

ای ماجرای من

در کالبد قصیده ای سرخ

شبها در چشمهایم برقص

تا صبح پلکهایم نخواهم بست