من طرح ساده پیکر تورا کشیده ام

با رنگهایی که از یک چراغ کهنه زمین ریخت

من از دورترین بزم شبانه آمده ام

جایی در بالادست

آنجا که شعرها دست در دست دختران نوبلوغ

زنجیر وار

دور آتشی می رقصند که از گرمایش

چیزی شبیه عشق در رگهای آدمی می دود

من در هیاهوی تنهایی خویش

از رد سپید دنباله داری که در سینه ام جهید

حقیقت حضور تو را درک کردم

و فرشتگان باکره ای کشیدم در حال رقص

با گردنهای نقره گون که تا ماه می رسد

آوازشان با نجوای شبگردها اوج میگیرد

و با یقین نهفته در قلبهایشان

نام تورا

صدا می زنند

من درمیانه حقله ی این بزم

طرح ساده ی پیکر تورا کشیده ام

با رنگهایی که از یک چراغ کهنه زمین ریخت