«به مرتضی»

 

رها شدن

باید همین غروب

این ماجرای پریشان کهنه را بمیر

حالا که هر دریچه به دیروز بسته است

حالا که قافیه های پیکرت

"شکسته است"

اینجا تمام صورت خویش را نظاره کن

صد پاره آینه ی روبرو نگاه کن

آنک تویی

هزار تکه به تکه، بند بند

غم ناله های شبانه و روزهای زهر خند

آری برادر

رهاشدن

باید همین غروب