آسمان سعی کرد
اما نبارید
نمی دانم معشوقه ام چه می کند
شاید خواب است
شاید مرده
زندگی
خیلی زود می گذرد
خراب است
خراب شده بود
از همان اول
از همان روزهایی که
جنگ بود
صدا بود و آتش بود و لباسهای قهوه ایی بود
کتاب بود
فیلم نبود
جمعه ها زیاد بودند
ما هم بودیم
مردها سبیل داشتند
زنها روسری های قهوه ایی
با گره های بزرگ
آسمان زرد بود
بوی پیرزن می آمد
بوی حقارت
و عشقهای پنهانی
از تلفنهای عمومی
سکه های بزرگ که صدا می داد
گونی پر از تیله را در پیاده رو ها ریختند و بچه ها طمع کردند
تیله ها را در جیبهایشان پر کردند
بازیهاشان زبر بود
معلمهای خسته رنجور لاغر نزار
کاسه هایمان قدیمی شده بود
کاسه های لعابی کرم رنگ با خالهای سیاه
دستیگره هایمان نیم سوخته بود
سفره، نان تازه داشت، نداشت، نمی دانم
بچه ها ناخواسته به دنیا آمدند
زیاد
زنها چاق بودند
میوه بود
شبها همیشه زود تمام می شد
آنروزها