سلامی از دل غربت به آشنای قدیمی
دلم دوباره گرفته ز ماجرای قدیمی

دوباره نامه من پر از بهانه شده ست
بهانه های خیالی و شکوه های قدیمی

دوباره قصه ایمان دوباره خنده کفر
دوباره ها به که گویم به غیر یار قدیمی

دوباره باز شکسته دل خموده ی من
عجب امانت سختی از ادعای قدیمی

دوباره لات و عزا و ازدحام خدا
همان عبادت زاهد همان ریای قدیمی

دوباره قطره ی اشکی و بغض مانده به نای
برای حسرت قلبی پر از صفای قدیمی

دلم گرفته بود بگویم که ناخدا شده ام
به روی کشتی و گرداب و یک خدای قدیمی