در انتهای تاریکی 

آنجا که روشنایی آغاز می شود

شهری پنهان است که دریاچه هایی از شیر دارد

قایقهای سپید کوچکی بر آن شناورند

و خورشیدهای زیادی در آسمان است

در امتداد تاریکی همانجا که روشنایی طلوع می کند

شهریست که مردمانش گیلاس های سرخ می چینند

ترانه می خوانند و در گندمزارها می رقصند

آنجا بوی چمن می دهد

 بوی خنکای سحر می آید 

در امتداد تاریکی درست دروازه های شهری پیداست که دخترکان حریر پوش زیبا در برکه های زلال راه می روند

همه جای آن شهر صدای سرنا می آید